هميشه از جهت‌هايي عصر رونق و از جهت‌هاي ديگر عصر خواب‌آلودگي و ركود، انحطاط و قهقراست‌. البته اگر پايان سده‌هاي ميانه را، رسماً سال 1453، 1492، يا 1543 يا هر سال بعد از 1400 توصيف كنيم‌، در آن صورت‌، سده‌ٴ چهاردهم‌، صرف‌نظر از شايستگي‌اش‌، از لحاظ تعريف بخشي از سده‌هاي ميانه‌، خواهد بود. انكار آن همان‌قدر احمقانه است كه مدعي شويم‌ وقتي برادر كوچك كسي 60 سال دارد، ديگر نبايد او را برادر كوچك خواند.
ولي اگر كسي خود را به جهان غرب و مسيحيت غربي محدود سازد، اين روشن است كه‌ جهان سده‌ٴ چهاردهم‌، در عصر تمهيد فروپاشي و آشفتگي غيرعادي به سر مي‌برد و اگر كسي آن‌ را با سده‌ٴ سيزدهم‌، قياس كند، كه از بسياري جهت‌ها (و نه به‌هيچ‌وجه از همه‌ٴ جهات‌) عصر تركيب‌، ايمان و ثبات نسبي بود، اين مطلب روشن‌تر مي‌شود. برعكس‌، سده‌ٴ چهاردهم‌، عصر ترديدهاي اوليه‌، ناآرامي و شورش است‌. اين مطلب را در ذهن داشته باشيد، بي‌آن‌كه اهميت‌ زيادي برايش قايل شويد، يعني آن را بيش از حد درست بدانيد. هم‌چنين انديشيدن به سده‌هاي‌ ميانه‌، به صورت عصر تمهيد پنهاني و آمادگي ناخودآگاه مفيد خواهد بود، و در اين صورت به‌ خاطر داشته باشيد كه اين تمهيد در طي سده‌ٴ چهاردهم‌، سرعت چشمگيري يافت‌. محقق آن‌ سده‌، اغلب احساس مي‌كند ديگر امور نمي‌توانند به آن صورت ادامه يابند، اصطكاك‌ها و رنج‌ها ديگر دوام‌يافتني نيستند، فروپاشي و انفجار بيش از پيش روي مي‌دهد، دير يا زود يك دگرديسي‌ اجتماعي در راه است‌.
خواننده در اين مجلد مثال‌هاي فراواني از تلاشي و تمهيد در سده‌ٴ چهاردهم‌، خواهد يافت‌. اگر خود را به مشهورترين و كلي‌ترين موردهاي آن محدود سازيم‌، مي‌توان آنچه را كه در زمينه‌هاي ديني‌، سياسي‌، فلسفي و علمي روي داد، به اجمال بيان كرد.
كليسا با يكي از خطرناك‌ترين بحران‌هاي تاريخ طولاني‌اش روبه‌رو شد. با تخريب تدريجي‌ مرجعيت پاپ‌، رشد تدريجي نارضايي و ضديت با كشيشان در ميان امت مسيحي و رنج سختي‌ كه ما اينك شدت آن را مي‌فهميم‌، به آرامي ولي بي‌شك به عصر نوزايي انجاميد. درست است‌ كه اگر سران كليسا عاقل‌تر بودند -- مثلاً به هوشمندي كاردينال نيكولا كوزايي (1401 - 64)،1 شايد مي‌شد از آن جدايي ويرانگر پرهيز كرد؛ افسوس‌! آنان دورانديشي لازم را روا نداشتند و شِقاق براي هميشه كليسا را دو نيم كرد. در آغاز سده‌، هنوز بونيفاكيوس هشتم مي‌توانست به‌ قدرت عاليه‌ٴ خود مطمئن باشد و بگويد ((من خود امپراتور هستم‌.)) اين خود از ويژگي‌هاي عصر تغيير است كه شاه فرانسه گستاخي او را كيفر داد و نه امپراتور. در طي سده‌ٴ چهاردهم‌، نه پاپ‌


1 .گواه آن رساله‌ٴ نيكولاس به نام در باب توافق كاتوليكي است كه در حدود سال 1433، براي شوراي بال نوشته و بيش از آن در باب صلح از راه توافق اعتقادي در سال 1453 است‌.